DSC_7446-1920x1280

سفر هجر

زبیر موحد

گفتگوی سرآزاد با زیبر موحد

زبیر موحد معلم ریاضی است و اهل خاشِ سیستان و بلوچستان. دستِ بر قضا عکاسی هم می‌کند. از خشکسالی گرفته تا مهاجرت، موضوعاتی که زبیر برای عکاسی بر آن‌ها دست می‌گذارد به زندگی و تجربه‌های زیسته‌اش گره خورده‌اند. در مجموعه‌ی مهاجران، او رد سفر همسایه‌ی افغانستانی را می‌گیرد و همسفر او می‌شود. نزدیک ‌شدن به انسان‌ها در چنین شرایط اضطراری که هردم بوی مرگ می‌دهد نیاز به همدمی و هم‌قدمی‌ دارد و زبیر از پس این کار به‌خوبی برآمده است.

اما او حواسش به عکس و عکاس بودن هم بوده است. در عکس‌های زبیر لحظه‌های جمعی در کنار خلوت‌های فردی مهاجران نمود پیدا می‌کنند. شیوه‌ی بیانگری و نگاه وسیع او ما را با جزئیات این سفر مواجه می‌کند: راه‌ رفتن، خستگی در کردن، غذا خوردن، خوابیدن، نماز خواندن، عشق ورزیدن و چپیدن داخل صندوق ماشین، فعالیت‌هایی که همه بخش‌هایی از این سفرند. تصاویری از خوارکی ناچیز، ردی بر دیوار‌ استراحتگاهی موقت، قطره‌های عرق بر پیشانی و اوراق هویتی نشان از حساسیت زبیر به جزئیات است. بااین‌ حال، اهمیت این عکس‌ها صرفاً به رؤیت‌پذیر کردن جزئیاتی که پیش‌ از این نامرئی بوده‌اند محدود نمی‌شود و عکس‌ها خود از کیفیات فرمی قابل‌دفاعی برخورداند. عکس‌های فوری زبیر، که احساسات مهاجران را به‌خوبی منتقل می‌کنند، مؤید نگاه نزدیک و درعین‌حال با فاصله‌ی عکاس‌اند.

زبیر در سال ۱۴۰۳ در همکاری با نشر کتاب برادر این مجموعه را در قالب کتاب عکسی منتشر کرده است. در این کتاب زبیر متن‌هایی کوتاه با اشاراتی به صحبت‌های همسفرانش را در کنار عکس‌ها قرار می‌دهد تا از خلال این همنشینی ما را با زوایای پنهان مهاجرت و گوشه‌هایی از مشقت‌های این سفر اجباری آشنا کند. روایتْ روایتِ سفری است که دوری از وطن و جدایی از معشوق را ناگزیر می‌کند. و چه نامی می‌توان برای این سفر و کتاب برگزید جز سفر هجر؟

در ادامه بخش‌های کوتاهی از متن‌های کتاب سفر هجر را می‌خواند و سپس مصاحبه‌ی کوتاهی را که سرآزاد به بهانه‌ی چاپ کتاب با زبیر انجام داده است.

از متن کتاب سفر هجر:

«برای آنهایی که مهاجرت را انتخاب کرده‌اند، عبور غیرقانونی از مرزها سریع‌ترین و در عین‌ حال خطرناک‌ترین راه برای رسیدن به مقصد است. این داستان گوشه‌ای از سفر غم‌انگیزی است که مسافرانش شانس زنده ماندن زیادی ندارند و به موفقیت چندانی نمی‌رسند، اما به‌ناچار به آن تن می‌دهند.»

«وحشت، گرسنگی، تحقیر و ضرب‌وشتم قاچاقچیان یا مأموران امری عادی برای مهاجران در این سفر بیست‌روزه است. امید، پسر یکی از قاچاقچیان، با رکیک‌ترین کلمات و ناسزاهای جنسی مهاجران را آماده‌ی سوار شدن به ماشین می‌کرد. یک قاچاقچی با ضرب‌وشتم کاپشن جرم مهاجری را که از نظر بدنی از او بسیار قوی‌تر بود، از تنش بیرون کردن  تنها به این خاطر  اینکه از کاپشن خوشش آمدبوددوست‌داشتنش در بیاورد. مقاومت اندک مهاجر باعث شد دو هفته در زندانی کنند.»

«ایوب مهاجری بود که تنها شش روز پس از ازدواج نوعروسش را ترک کرده بود. ذاکر یک ماه پس از آنکه برادر و پدرش به‌طرز وحشیانه‌ای توسط طالبان کشته شدند مجبور به ترک خانه شد. آنها می‌گفتند وحشت، ناامنی و بیکاری خود و خانواده‌شان را احاطه کرده است که ناچار تن به این سفر داده‌اند و معتقد بودند اگر در افغانستان شغلی داشتند که درآمد روزانه‌ی آن  برای غذای شب خانواده کافی بود ماندن برایشان بهتر بود.»


سرآزاد: زبیر جان، خیلی ممنون از اینکه این وقت را در اختیار ما گذاشتی. بگذار از مهم‌ترین سؤال شروع کنیم. مسئله‌ی شکل‌گیری این مجموعه چه بود؟ قبل از شروعِ عکاسی از مهاجران آیا درباره‌ی مهاجرت و افغانستان مطالعه‌ای داشتی؟ یا نوعی تجربه‌ی زیسته تو را به تمرکز بر این موضوع سوق داد؟

زبیر: زمانی که بچه بودم، در ایرانشهرِ دهه‌ی هفتاد، مهاجران افغانستانی که از جنگ شوروی فرار کرده بودند در منطقه‌ی ما خیلی زیاد بودند. دلیلش هم اشتراک لباس و مذهب و زبان بود. پدر من مغازه‌ی برنج‌فروشی داشت و یکی از همین مهاجران را برای کار آورده بود. اسم او غلام سَخی بود و با بچه‌هایش آمده ‌بود. ما با هم ارتباط داشتیم و با بچه‌ها دوست بودم.

از همان موقع این ارتباط بین مردم بلوچ و افغانستانی برقرار بوده. در واقع، ما با مسئله‌ی مهاجرت در ارتباط مستقیم بوده‌ایم. هم مهاجران را می‌دیدیم و هم آدم‌هایی را می‌شناختیم که قاچاق می‌کردند. پیش می‌آمد که بعضی کسانی که می‌شناختیم با ماشین‌هایی که به‌شان افغان‌کِش می‌گفتیم تصادف می‌کردند و می‌مردند. این‌ها مسائلی بودند که از بچگی با آنها روبه‌رو بوده‌ایم و هستیم.

از موقعی که عکاسی را شروع کردم این مسائل دغدغه‌ام بوده‌اند. اینکه وقتی یک وانتِ تویوتا با بیست‌وپنج نفر مسافر و دویست کیلومتر سرعت از کنارت رد می‌شود چطور است؟ تصور کنید آدم‌هایی که در لبه‌ها می‌نشینند یک پایشان داخل است و پای دیگرشان بیرون. آدم با خودش فکر می‌کند چرا؟ چه شده که آدمی مجبور می‌شود همچین شرایطی را تحمل کند؟ همیشه به این چیزها فکر می‌کردم تا رسیدم به شروع این پروژه. خب، چون من اهل آنجا بودم و آدم‌ها را می‌شناختم و آنها من را می‌شناختند، ورود به این محیط‌ها برای عکاسی نسبت‌به دیگران برایم کمی راحت‌تر بود.

سرآزاد: این موضوعات بود که باعث شد عکاسی را جدی‌تر دنبال کنی یا پیش از آن هم با عکس و عکاسی دمخور بودی؟

زبیر: دبیرستان که بودیم، من و برادرم یک دوربین داشتیم و از خودمان عکس می‌گرفتیم. عکاسی برایم لذت‌بخش بود. ولی عکاسی جدی را از سال نودوپنج شروع کردم. کارم را با عکاسی طبیعت شروع کردم، اما برایم جذابیت نداشت. آدم‌ها برایم جالب بودند. وقتی عکسی قدیمی می‌بینم، از نگاه کردن به جزئیات خیلی لذت می‌برم، از دقت به لباس آدم‌ها، موها، فضای دوروبرشان و محیط کلی.

بنابراین، رفتم سمت مستند اجتماعی. در زاهدان کار می‌کردم و به پرتره و چهره‌نگاری از آدم‌های معمولی در خیابان علاقه داشتم. مجموعه‌ای داشتم که درباره‌ی مذهب بود و به‌دلیل شرایط نصفه‌کاره ماند. مدتی هم به خشکسالی زابل پرداختم. اما به پرتره و چهره‌نگاری از آدم‌های معمولی در خیابان علاقه داشتم. مجموعه‌ی مهاجران را از دی ماه نودوهفت شروع کردم. تقریباً سه سال طول کشید. گاهی چند روز پشت هم برای عکاسی می‌رفتم و بعضی مواقع سه‌چهار ماه عکسی نمی‌گرفتم.

سرآزاد: ارتباطت با مهاجران چطور ساخته شد؟ تو و خود آنها چطور این رابطه را پیگیری می‌‌کردید؟ از عکس‌ها می‌توان این‌طور برداشت کرد که رفاقتی میانتان شکل گرفته است. چه عواملی زمینه‌ساز این رفاقت بود؟

زبیر: یک جنبه‌اش آن است که مردم افغانستان خیلی راحت‌اند و بسته نیستند. نه من، بلکه هرکه بخواهد می‌تواند وارد جمعشان بشود. افغانستانی‌ها آدم‌های راحتی هستند و زود صمیمی می‌شوند. مثلاً به‌خاطر محدودیت‌های فرهنگی عکاسی از زن‌‌وبچه سخت بود. من از این موضوع خبر داشتم. اما رفته‌رفته بعضی از آنها برای عکاسی از زن‌وبچه‌ها هم به من اجازه دادند. این مسئله خیلی راحت‌تر از چیزی که فکر می‌کردم حل شد. البته تعداد زن‌ها و بچه‌ها خیلی کمتر بود. از هر هفتاد نفر سه یا چهار نفر با خانواده آمده بودند. بیشترشان تنها بودند یا زن‌وبچه را قبلاً آورده یا در افغانستان جا گذاشته بودند.

جنبه‌ی دیگر وضعیت مهاجرت است. در روال معمول مهاجرت چند قاچاقچی بزرگ هستند که مثلاً می‌گویند با دو میلیون تضمینی شما را از نیم‌روز تا تهران می‌رسانیم. راه تکه‌تکه است. قاچاقچی‌ها نفرات مختلفی دارند. از نیم‌روز تا پاکستان با یک نفر است و رد کردن از مرز با یک نفر دیگر؛ از مرز تا کرمان با یک نفر و از کرمان تا تهران با نفر دیگر. جا‌هایی هم مهاجران را به استراحتگاه می‌برند و اینها باید برای حرکت انتظار بکشند، بعضی موقع‌ها سه‌چهار ساعت و گاهی سه‌چهار روز. مواقعی یک هفته‌ تا ده روز طول می‌کشید تا ماشین بعدی برسد.

عکس‌های اولم از داخل این استراحتگاه‌ها بود. اوایل عکاسی نمی‌کردم. فقط می‌نشستم و صحبت می‌کردم. با هم نماز می‌خواندیم و غذا می‌خوردیم. من هم برای آنها جذابیت داشتم. هرچه این انتظار طول می‌کشید، ما با هم صمیمی‌تر می‌شدیم. هرچه با هم وقت می‌گذراندیم، حضور من کمتر به چشم می‌آمد.

سختی راه را هم در نظر بگیرید. وقتی به سراغ کسی می‌روی که دوازده تا پانزده ساعت با چهار نفر دیگر در صندوق‌عقب یک ماشین حبس بوده و با او درد دل می‌کنی، او هم درد دل می‌کند و ارتباطی شکل می‌گیرد.

سرآزاد: درباره‌ی این بیان احساسات و مواجه‌ی حسی مهاجران که عمدتاً تنها و با ترک خانه و خانواده سفر می‌کنند برایمان بگو.

زبیر: جا گذاشتن خانواده مواجهه‌ی حسی خیلی سختی است. در این سه سال خیلی کم پیش می‌آمد که کسی را دو بار ببینم. شاید یک بار پیش آمد. اما من همان دفعه‌ی اول در این‌باره از افراد می‌پرسیدم. چرا مجبور به این کار می‌شوید؟ اگرچه اتفاقی می‌افتاد حاضر می‌شدی همانجا بمانی؟ خیلی‌ها چیزی شبیه به این می‌گفتند که «اگر کاری داشته باشم که بتوانم خرج خانواده‌ام را بدهم و شب سرم را با آرامش روی بالش بگذارم، مگر دیوانه‌ام همچین کاری بکنم؟»

سرآزاد: در متنی که برای عکس‌هایت نوشته‌ای جایی درباره‌ی کسی به نام ایوب و زندگی او صحبت می‌کنی. این پرداختن به فرد و جزئیات جذاب است و زاویه‌دید‌های متفاوتی را به مخاطب ارائه می‌دهد. برجسته کردن یک اسم و زندگی باعث فاصله گرفتن از کلیشه‌ی کلی مهاجر بی‌نام می‌شود و نشان‌دهنده‌ی رویکرد هنرمندانه‌ای متفاوت است. آیا فقط ایوب بود که درگیر زندگی‌اش شدی یا افراد دیگری هم بودند. اگر افراد دیگری هم بودند چرا داستان آنها حذف شد؟

زبیر: فقط ایوب نبود. آدم‌های دیگری هم بودند که جزئیات زندگی‌شان را شنیدم. بعضی لحظات در ذهنم برجسته‌تر مانده‌اند. ما همیشه با هم غذا می‌خوردیم، اما یکی‌دو بارش خیلی در ذهنم مانده. خاطرات و شرایطی که تعریف می‌کنند آن‌قدر آدم را برمی‌انگیزد که در ذهن می‌ماند، مثلاً داستان نوزادی که در هجده‌روزگی به ایرانشهر رسیده بود و خانواده‌اش دَه روز بود که توی راه بودند. من همه‌اش فکر می‌کردم این خانم پنج‌شش روز بعد از زایمان با بچه‌هایش پیاده راه افتاده و بیست‌چهار ساعت بی‌توقف در کوه پیاده‌روی کرده بود.

داستان ایوب هم بود که چند روز بعد از ازدواج راهی سفر شده بود. خودم را با او مقایسه می‌کردم. چطور می‌شود سه‌چهار روز بعد از ازدواج، خانمت را رها کنی؟ آدم برای ازدواجش آرزوها دارد. خیلی موارد هم بود که درباره‌شان ننوشتم. بیشتر انتخابی بود. معتقدم عکاس باید با عکس‌هایش حرفش را بزند.

سرآزاد: درباره‌ی جغرافیای عکس‌ها کمی بیشتر برایمان بگو. آیا مکان‌های عکاسی‌ات را از پیش تعیین می‌کردی یا مکان‌هایی اتفاقی هم میانشان بود؟

زبیر: عکس‌ها را می‌شود به‌لحاظ جغرافیایی به سه دسته تقسیم کرد: مرز، استراحتگاه و شهر تهران. البته چند عکس هم از داخل خانه هست که در تهران گرفتم. من دوست داشتم مجموعه‌ام از نیم‌روز تا استانبول باشد، از مبدأ تا مقصد. اما نهایتا‌ً کار فراتر از تهران پیش نرفت. با وجود هماهنگی قبلی، در تهران نتوانستم آدم‌هایی را که یک‌بار دیده بودم و ازشان شماره داشتم پیدا کنم. مجبور شدم به مهاجرانی که در خیابان می‌بینم بسنده کنم. عکاسی از آدم‌ها در خیابان هم باعث گارد گرفتن آدم‌ها می‌شود و تفاوت دارد با آدمی که با او جایی هستی و صحبت می‌کنی. به‌خصوص چون مردم افغان اینجا در موضع ضعف هستند، می‌ترسند که از طرف دولت باشم و مشکلی برایشان درست شود. ارتباط گرفتن در تهران برایم سخت‌تر بود و نشد در تهران زیاد کارکنم. البته تلاش من هم در این مورد کم بوده.

سرآزاد: درباره‌ی سختی‌های عکاسی در مرز می‌توانی برایمان بگویی؟

زبیر: چون مرز کوهک کوهستانی است هنوز دیوار مرزی به آنجا نرسیده و یا سیم خاردار است یا مین‌گذاری شده. مردم محلی آنجا را می‌شناسند. لب مرز زیاد امکان عکاسی نبود و ترس و مشقت زیادی داشت. حرکت پیاده‌ی مهاجران بیشتر شب بود و تا صبح به خانه‌ها می‌رسیدند. من فقط دم صبح‌ها می‌توانستم لب مرز عکاسی کنم.

سرآزاد: چرا انتخاب کردی که عکس‌های این مجموعه سیاه‌وسفید باشند؟

زبیر: اینجا رنگ زیادی نداشت. اگر عکس‌ها رنگی بودند، فشار محیط به خوبی نمایان نمی‌شد. عکاسی رنگی شادتر است و فضا در آن بازتر به چشم می‌آید. سیاه‌وسفید فرم را بهتر نشان می‌دهد.

سرآزاد: روند انتخاب عکس‌هایت چگونه بود؟

زبیر: انتخاب عکس را من انجام ندادم. دو عکاس که تجربه‌ی کار در افغانستان و سیستان و بلوچستان را داشتند در دو مرحله عکس‌ها را انتخاب کردند. من فقط عکاسی کردم. عکاس از نظر احساسی برخی عکس‌ها را بیشتر دوست دارد و برخی را کمتر. برای همین فکر می‌کنم کسی که از بیرون می‌آید و انتخاب می‌کند می‌تواند نظر بهتری داشته باشد. البته ما با هم صحبت می‌کردیم و به نوعی نگاه مشترک می‌رسیدیم. عکس‌های داخل کتاب همه‌ی عکس‌های مجموعه نیستند. از بیش از دوهزار عکسی که گرفته‌ بودم حدود صدوهشتاد عکس برای این مجموعه انتخاب شد. انتخاب عکس‌های کتاب که تعداد کم‌تری هستند هم بر عهده‌ی ناشر بود و من نقشی نداشتم.

سرآزاد: فکر می‌کنی امکان این وجود داشت که این مجموعه را طور دیگری عکاسی کنی؟ مثلاً به شیوه‌ای که حس زند‌گی بیشتری در عکس‌ها باشد (مانند عکسی که مردی با نوزادش بازی می‌کند.)؟

زبیر: در عکس‌های من رد زندگی نیست. کلش درباره‌ی مرگ است. من وقتی رد زندگی را ندیدم چطور می‌توانم نشانش بدهم؟ محیط و شرایط خیلی سخت بود. نخواستم از دل این چیزها امید را به تصویر بکشم. می‌خواستم چیزی که می‌بینم را نشان بدهم. وقتی من گرسنگی و تشنگی و تحقیر می‌بینم، نمی‌توانم از دل این محیط امید را نشان بدهم. در کل وقتی امید نیست، نمی‌توانم آن را نشان بدهم.

تاریخ

10 فوریه ,2025

اشتراک‌گذاری