اواخر دههی شصت یا اوایل دههی هفتاد میلادی است. پاکستان زیر سلطهی نظامی یحیی خان قرار دارد و آخرین رشتههای اتصالی که دو بال جغرافیایی آن را در شرق و غرب به هم پیوند میدهند، پیش از سر رسیدن جدایی نسلکُشانهشان، در آستانهی از هم گسیختن هستند. در شهر کوچکی در شمال سند به نام خیرپور، پسری جوان با پیراهن سفید یقهدار و شلوار گشاد، که یونیفرم کالج اوست، روی سکویی بلند ایستاده و برای جمعی از مردان صحبت میکند. والدینش نمیدانند آنجاست. حتی فرصت نکرده دستورویش را بشوید و موهایش را شانه بزند. تنها چیزی که با خود آورده نیاز شدید به ایستادن بر سر باورهایش است و او به پاکستانی بهلحاظ فرهنگی و زبانی متنوع باور دارد. چندتایی از تماشاگران با کنجکاوی به دوربین خیره شدهاند، اما بقیه چشم از جوان سخنران برنمیدارند. آن جوان پدربزرگ من، بشیر احمد رید، است.

بشیر در پنج گولوی شهر ایستاده، که ترجمهی تحتاللفظیاش میشود «پنج دایره» و عملاً قلب شهر است. این اسم از پنج خیابانی گرفته شده که آنجا به هم میرسند و دایرهای میسازند. مردم از هر قشر و طبقهای به اینجا میآیند و بهترین مکان برای رساندن پیامش به مردم است. مردها پلاکاردها و بنرهای بزرگی به زبان سندی در دست دارند و صحنه آشکارا حال و هوای تظاهرات یا راهپیمایی دارد. بر پوسترها نوشته شده: «جیئے سندھ» – زنده باد سند؛ «سندھی ۾ پيپر خريدو» – روزنامههای سندیزبان بخرید. از شعارها معلوم است که تظاهرات اعتراضی به طرح بحثبرانگیز وانیونیتِ (یک واحد) نخستوزیر محمدعلی بوگره در بیستودوم نوامبر ۱۹۵۴ است.
وانیونیت، در کُنه، تدبیر سیاسی دولت مرکزی برای ادغام چهار ایالت پاکستان_ سند، پنجاب، خِیبرپختونخوا و بلوچستان_ در واحد سیاسی منفردی به نام «پاکستان غربی» بود، تدبیری برای ایجاد ساختاری همسنگ با ایالت «پاکستان شرقی» یا همان بنگلادش کنونی. علاوه بر این، طرح به اردو بهعنوان زبان ملی اولویت میداد. دولت پاکستان ادعا میکرد که همهی اینها صرفاً برای سهولت اداری است و دلیلش فاصلهی بیش از هزار مایلی میان شرق و غرب. اما، در واقع، این شگردی از جنس استعمار پسااستعماری بود که صداهای منطقهای را خاموش و هویت ملی یکدستی را بر همه تحمیل میکرد. در همان روز بیستودوم نوامبر، بوگره اعلام کرده بود: «دیگر نه بنگالی داریم، نه پنجابی، نه سندی، نه پختون، نه بلوچ، نه بهاولپوری، نه خیرپوری. محو شدن این گروهها باعث تقویت یکپارچگی پاکستان میشود.»
بشیر بهواسطهی عشقش به مطالعه و سیاست فکر میکرد این طرح حرمت ملت سند را تهدید میکند. آموزگار سیاسیاش، استاد علی احمد دوگر، توجهاش را به این وضعیت جلب کرده بود. استاد دوگر او را با مفهوم ملیگرایی آشنا کرده و از ناحق بودن برنامهی دولت پاکستان برای تضعیف زبان سندی گفته بود. بشیر متوجه خِرد نهفته در سخنان استاد بود. آنقدر در مجلهی محبوبش، سوهَنی رساله، مقالههای سیاسی خوانده بود که به نادرست بودن آنچه در اطرافش رخ میدهد پی ببرد. سرزمین محبوبش، سند، کمکم هویت متمایزش را از دست میداد.

چند روز پیش از تظاهرات، او با بعضی از همکلاسیها و دوستانش در اتاقی کوچک و پرازدحامی جمع شده و جلسهی اتحادیهی دانشجویی را برگزار کرده بودند. آن زمان اتحادیههای دانشجویی در پاکستان قانونی و ازقضا بسیار متداول و پرتعداد بودند. بشیر هم بخشی از این شبکه بود. او عضو فدراسیون دانشجویان جیئے سندھ به رهبری غلام مرتضی سید بود که از حقوق دانشجویان سندی دفاع و ب
رای برقراری ایالت استقلال سندودیش مبارزه میکرد. بشیر رهبری فدراسیون را هم برعهده داشت. همیشه با افتخار برایم تعریف میکند که چه سریع بهسمت نایبرئیس فدراسیون در خیرپور رسید و مسئولیت همهی کالجهای شهر بر دوشاش بود. مهارتهای رهبری بینظیری داشت و میتوانست جمعیت بزرگی را در زمانی بسیار کم بسیج کند. جلسهی فدراسیون برای برنامهریزی تظاهرات بود، برای تصمیمگیری دربارهی اینکه چه کسی سخنرانی کند، چه بگوید و مطالبات و دستور کار چه باشد، و همینطور برای بررسی پیامدهای احتمالی چنین تظاهرات گستردهای برای رهبران دانشجویی.
بشیر، اما، به پیامدها اهمیتی نمیداد. آماده بود برای آرمانش هر فداکاریای بکند؛ چه زندان باشد، چه خشونت و تعلیق از تحصیل. حتی زحمت عوض کردن لباس فرمش را هم به خود نداده بود. بهمحض اینکه زنگ آخر کلاسها خورده بود دواندوان به تظاهرات رفته بود. و حالا اینجا مقابل هممیهنان سندیاش ایستاده بود و از آنان میخواست با طرح وانیونیت مخالفت و از تلاشها برای بازگرداندن خودمختاری به ایالت سند پشتیبانی کنند. در آن لحظه احساس میکرد شکستناپذیری است و آدرنالین در رگهایش میجوشید. چیزهای زیادی برای گفتن داشت و نمیخواست لحظه را از دست بدهد. بشیر در سخنرانیاش استدلال کرده بود که حتی زمان استعمار هم همهچیز به زبان سندی انجام میشد، از امتحانات گرفته تا نامههای رسمی و اخبار. سلطهی امپراتوری هم نتوانسته بود زبانشان را از آنان بگیرد و حالا چطور میتوانستند اجازه بدهند چنین اتفاقی بیفتد؟
در اول ژوئیه ۱۹۷۰، یحیی خان این طرح را لغو کرد. در ۱۹۷۲، مجلس سند تحت رهبری ممتاز بوتو لایحهی زبان سندی را تصویب کرد. این لایحه آموزش زبان سندی را بخشی اجباری در برنامهی درسی همهی مدارس دولتی و خصوصی سند اعلام کرد. لایحه تا امروز همچنان برقرار است و با اینکه همیشه بهطور کامل اجرا نشده ، هیچ ایالت دیگری چنین قانونی ندارد.
پدربزرگم در نگاه به گذشته میگوید دیگر به برخی از چیزهایی که آن زمان برایشان میجنگید اعتقاد چندانی ندارد. اول اینکه دیگر طرفدار سرسخت جداییطلبی نیست و از جدایی سند حمایت نمیکند. او اندکی پس از آن جنبش از جیئے سندھ جدا شد. به جناح چپ مترقی پیوست و پا در مسیر سوسیالیسم گذاشت. اما هنوز هم یک سندی ملیگرا است. این موضوع پرسشهایی برایم ایجاد میکند. چه چیزی باعث شد نظرش عوض شود؟ تفاوت میان ملیگرایی او با ملیگرایی جیئے سندھ چیست؟ چه چیزی باعث میشود به همهشان«ملیگرا» بگوییم؟
نسبت جالبی میان قومیت و ملیگرایی وجود دارد که معمولاً چندان به آن پرداخته نمیشود. اگر در مسیر زندگیات دربارهی نظام دولت-ملت مدرن چیزهایی یاد گرفته باشی درک این ایده که سندیها یک ملتاند برایت چندان راحت نخواهد بود. زیرا نظام دولت-ملت مدرن بهواسطهی تاریخ استعمار و قوانین بینالمللی شکل گرفته و حاکمیت سیاسی را به مرزهای سرزمینی پیوند میدهد. بنابراین، مرزبندی آنچه ملتی را واقعاً ملت میکند ابهام بسیار زیادی دارد. تشخیص اینکه یک ملت بهواسطهی جغرافیا، دین، فرهنگ یا چیزی کاملاً متفاوت شکل میگیرد کار بسیار سختی است.
دکتر سعید احمد رید، پژوهشگر برجستهی پاکستانی، پسر بشیر و پدر من، در مطالعاتش به بُعد روانشناختی ملیگرایی اشاره میکند. او معتقد است چیزی که به ملتها هویت ملی میبخشد، لزوماً داشتن مرزهای جداگانه یا خودمختاری نیست، بلکه هویتی جمعی متشکل از مردمی است که مشترکاتی دارند و معتقدند این اشتراکات آنان را ملت میسازد. پس نخستین گام برای ملت شدن باور به ملت بودن است. همهی چیزهای دیگر از پی این باور اهمیت مییابند. بنابراین، ملیگرایی بر پایهی قومیت کاملاً ممکن است. اما چرا برخی جنبشهای ملیگرایانه مانند سند و بلوچستان همچنان خود را موظف میدانند تا برای آزادی جغرافیایی مبارزه کنند؟
در پاسخ میتوان گفت وقتی حکومتی در زمینهی کثرتگرایی دینی و فرهنگی محدودیت ایجاد میکند، فضایی برای همزیستی هویتهای متنوع باقی نمیگذارد. تحمیل یک هویت جمعی واحد بر شهروندان تنش میآفریند و جوامع را وامیدارد به هویتی تن بدهند که بازتاب خود را در آن نمیبینند. در نتیجه، این جوامع تصور میکنند باید بهکلی از چارچوب قلمرو دولت بیرون شوند تا بتوانند مطابق خواستههای خودشان زندگی کنند. تاریخ نشان داده که تلاش برای حذف یا سرکوب هویتها تنها مقاومت را شعلهورتر میکند. ما در جدایی نهایی بنگلادش در ۱۹۷۱ شاهد این موضوع بودهایم. محو کردن هویتهای قومی و منطقهای یکپارچگی ملی را تقویت نمیکند، بلکه بافت اجتماعی را سست و شکافهای درون دولت را عمیقتر میکند.
بنابراین، به دلایل عملگرایانه است که گروههایی مانند جیئے سندھ بهدنبال مرزهای مستقل هستند. آنها بهدنبال چیزهایی مانند خودگردانی، کنترل منابع و حفاظت از هویتشان در برابر حل شدن یا به حاشیه رانده شدناند.
بشیر دیگر به جنبش جداییطلبانهی سند احساس تعلق نمیکند، اما همچنان ملیگراست. برخی ممکن است این دو را نافی یکدیگر بدانند و فکر کنند بشیر خائن است. چطور ممکن است یک ملیگرا باشی، اما خواهان باقی ماندن سند در پاکستان هم باشی؟ بشیر میگوید مشکل ملیگرایی جداییطلبانه آن است که نظام عادلانهای نیست. او میگوید: «نظام ملیگرایانه خیانت است. نفعش به مردم عادی نمیرسد. اگر دولت مستقل سندودِش ایجاد شود، وادیرهها یا همان زمینداران به حکومت میرسند و آنها مسائل مردم عادی را در نظر نمیگیرند.» جیئے سندھ شکلی افراطی از ملیگرایی سندی است که باور دارد هیچکس جز سندیها حقی بر سرزمین سند ندارد و بنابراین تنها سندیها میتوانند بر سند حکومت کنند. بشیر بهشدت با این ایده مخالف است و آن را ناعادلانه میداند.
در نهایت، حرف آخرش به من این است: «مهم نیست چه حکومتی سر کار باشد. چه حکومت نظامی و چه دیکتاتوری، اگر مردم فعالانه برای رسیدن به آنچه میخواهند جهد کنند، دستیابی به آن قطعاً ممکن است.» او مطمئن است اگر به تلاشها و اعتراضاتمان ادامه بدهیم، میتوانیم پروژهی شش کانال را ملغی کنیم. دولت کنونی پاکستان اخیراً تحت عنوان طرح ابتکار سبز قصد اجرای این پروژه را اعلام کرده است، اما این پروژه موجب تشدید نابرابری آبی میان ایالات میشود و زیستبوم و معیشتهای سند را در در پوشش دروغین توسعه تهدید میکند. و واقعاً دیدن همبستگی ملت که در مخالفت با این پروژه تفاوتهای فرهنگی و زبانی را کنار میگذارند به من امید میدهد که هنوز آیندهای هست.
